|
و با تمام هستی ، که به نقطه ی کوری ازآن تبعید شده ام ؛ به این اتاق ، که در آن ابرها را گم می کنم ، مدادم را بی هوا می جوم و ناخواسته هق هق می کنم... گویی عمری با مردگان هم قفس بوده ام و امروز تمام من در یک کوچه ی بن بست خلاصه می شود و یک اتوبوس که از آن جا مانده ام... کفش هایم پاهایم را زخم می کنند و کسی برایم دست تکان نمی دهد... ملالی نیست... کوله پشتی ام را از هوای تازه ی سحر پر می کنم ، با دیوارها خداحافظی می کنم ، دست سایه ام را می گیرم و برای کسی که انگار ته کوچه نایستاده دست تکان می دهم... و فردا من رفته ام سایه ام نیز خدانگهدار + نوشته شده در 87/01/29 توسط محمد |
+ نوشته شده در 87/01/22 توسط محمد |
+ نوشته شده در 87/01/22 توسط محمد |
معصومیت عشق می گن بهشت و جهنم همین جاست. می گن هر کی بد کنه بدی می بینه می گن هر کی دل بشکنه خدا دلش و می شکنه. می گن دنیا می گذره. می گن چرخه گردون می چرخه می چرخه حالا اومدیمو ما راضی نبو دیم اونی که دلمو نو شکسته دلش بشکنه؟اونوقت چطور میشه خوب؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ قربونه حکمته خدا برم . هر چه اوسا بخواد شما فکرمی کنید رنگه دل شکستن چه رنگیه؟رنگه دلی که میشکنه چطور؟رنگه نگاه معصوم عشق جه رنگیه؟ از نگاه معصوم عشق ................................ صدای اذان می یاد!!!!!! صدای اذان جه رنگیه؟ + نوشته شده در 87/01/22 توسط محمد |
چه بی تابانه می خواهمت ای دوریت آزمون تلخ زنده به گوری چه بی تابانه تو را طلب می کنم بر پشت سمندی گویی نو زین، که قرارش نیست و فاصله تجربه ای بیهوده است بوی پیرهنت اینجا و اکنون کوه ها در فاصله سردند دست،در کوچه و بستر، حضور مانوس دست تورا می جوید و به راه اندیشیدن یاس را رج می زند بی نجوای انگشتانت فقط و جهان از هر سلامی خالی است + نوشته شده در 87/01/17 توسط محمد |
شبی تاریک و پر از سکوت در اتاقم تنهاتر از همیشه... ناامید از فردایی روشن... بازم نقش چشمات در خیالم... تنها جایی که با همه بی قراریهام احساس آرامش میکنم... خاطرات با تو بودن در حال رفت وآمد در ذهنم هستن... هنوز چشم به راهتم دیونه... آخه چرا این نفسام تلخه واسم؟ ای کاش زودتر از موعود مقررم فرشته مرگ مرا به کام خویش می گرفت و این روح خسته را به آسمونا میبرد... هر جا که باشه دیگه بدتر از این جا که نیست... شاید این جوری یک بار بمیرم... ولی الان همه لحظاتم شده مردن و زنده شدن... بذار حداقل یک کم از قصه عشقمون بگم تا شاید خوابم ببره... یکی بود یکی نبود غیر خدا هیچکی نبود یکی عاشقی بود که یک معبودی داشت... عاشقه دل خوش به وجود معبودش بود و پرستش اون بالاترین عبادتش بود... نمیدونست که یک روز الهه اش میره دنبال سرنوشتش و اونو تنها میزاره... و هیچی جز یادش براش یادگاری نمیزاره... نشنیدم چی گفتی: یک کم تندتر بگو: چی! روزهای شاد هم داشتیم! خوبه! ولی میدونی چیه: این حرفتم باور میکنم آره روزهای شاد هم داشتیم ولی این قدر روزای غمگین داشتیم که شادیهای کوچیکمون لا به لای دریای غمها گم شدن... + نوشته شده در 87/01/14 توسط محمد |
+ نوشته شده در 87/01/10 توسط محمد |
|