|
یادم باشد حرفی نزنم که به کسی بربخورد نگاهی نکنم که دل کسی بلرزد راهی نروم که بیراه باشد خطی ننویسم که آزار دهد کسی را یادم باشد که روز و روزگار خوش است همه چیز رو به راه و بر وفق مراد است و خوب تنها دل ما دل نیست ، آره !..............
+ نوشته شده در 87/02/31 توسط محمد |
همیشه یه کسایی بودن که بهم میگفتن چرا تو عشق نداری؟همیشه بودن کسایی که بهم بگن عشق یعنی زندگی... میگفتن اگه عاشق نشی یعنی زندگی نکردی... ولی بهم نگفتن اگه اسیر یکی بشی دلت
میسوزه...بهم نگفتن اگه با چشاش نگات کنه انگار تموم جونتو به آتیش
میکشن...بهم نگفتن اگه تموم روز ببینیش بازم دلتنگش میشی...بهم نگفتن ممکنه یه روز بذاره بره...بهم
نگفتن... نگفتن که تو پشت سرش اشک میریزی ولی اون بی اعتنا میره...نگفتن
تو دیوونش میشی ولی اون بی خیالت میشه...نگفتن روزگاری میرسه که تو بهونشو
میگیری...نگفتن اگه اون بره دلتنگ صداش میشی...نگفتن تو کوچه ها چشمات
دنبالش میگرده... ولی میدونی...بعد رفتنت وقتی شکوه میکردم...وقتی اشک میریختم...وقتی دلتنگت بودم...وقتی تو رو کم داشتم...یه جمله بیشتر بهم نگفتن... عشق این چیزا رو هم داره عشق یعنی دور از معشوق بودن + نوشته شده در 87/02/30 توسط محمد |
+ نوشته شده در 87/02/29 توسط محمد |
گمانم اين بود که اگر به دستانت تکيه کنم پشتم به کوه است + نوشته شده در 87/02/29 توسط محمد |
+ نوشته شده در 87/02/23 توسط محمد |
چه کسی می گوید من باور کردم ؟ چه کسی می گوید من فراموش کردم؟چه کسی می گوید آتش عشق در وجودم خاموش شده؟ چه کسی می گوید... حقیقت را نمی گوید... من هنوز باور نکردم ، من فراموش نکردم ، آتش عشق نیز هم چنان در وجودم شعله ور است. من هنوز شبها به یادت می خوابم و روزها بخاطر دلتنگی ات می گریم ، من هنوز مثل روزهای سرد زندگیم به تو و خاطره هایت می اندیشم. به آن روز سرد زمستان که باران تمام لباسهایم را خیس کرده بود و من غافل از سرمای آن روز در انتظار آمدنت لحظه شماری می کردم. به آن روز می اندیشم که دستان سردم را در دستان گرمت می فشردی و طوری نگاهم می کردی که انگار اولین بار است مرا می بینی ـ همانطورنو و تازه ـ یادش بخیر!! بهترین روزهای زندگیم گذشت من امروز اگر زندگی می کنم با یاد لحظه های با تو بودن است ، اگر نفس می کشم به خاطر عشقی است که هنوز در وصالش می سوزم. من هنوز باور نکردم. ...کاش آن زمان که دستش را بر شانه ام گذاشته بود ، گریخته بودم. + نوشته شده در 87/02/23 توسط محمد |
چهار شمع به آرامی می سوختند... + نوشته شده در 87/02/20 توسط محمد |
|