تبليغاتX
دهکده عشق
دهکده عشق

تا قیامت ....

نوشته شده در 87/04/27ساعت توسط محمد| |

تو رفته ای
دریچه های تقدیر بسته
و رویاها
از دست رفته اند
زمان گیج است، نمیداند
ابری نمیبارد

تو رفته ای
من مانده ام
با غمت در آمیخته ام
روزها کوتاهند
واز عمر من میکاهند

تو رفته ای
ومن مانده ام
تا نهایت تنهایی ام...تو رفته ای
تو رفته ای
دریچه های تقدیر بسته
و رویاها
از دست رفته اند
زمان گیج است، نمیداند
ابری نمیبارد

تو رفته ای
من مانده ام
با غمت در آمیخته ام
روزها کوتاهند
واز عمر من میکاهند

تو رفته ای
ومن مانده ام
تا نهایت تنهایی ام...

چرا اسمتو بگم ؟ وقتی اسمت منو از زندگی سیرم می کنه

چرا یادت بکنم ؟ وقتی یادت منو پابند و اسیرم می کنه

وقتی قلبت واسه من سنگ صبوری دیگه نیست.چرا شعرامو بگم برای تو!

وقتی عشقت واسه من آروم جونی دیگه نیست.چرا دردامو بگم!

وقتی انقد دلامون از هم دیگه جدا شده.چرا ترکت نکنم!

وقتی له کردی دلم رو زیر پات.چرا اخمت نکنم!

وقتی قلبم رو مثل شیشه شکستی.چرا یادت بکنم!

اگه ترکم کردی و رفتی ز برم.این سخن بادت نره که یکی بود یه روزی خونه داشتی تو چشاش

وقتی که نگات می کرد می رقصید غم تو نگاش

تو گرفتی دلشو...ولی افسوس که...!

                                                     ش ک س ت ی . د ل ش و

اي کاش براي آخرين بار دستان تو را در دستم لمس مي کردم اي کاش يک بار ديگر در چشمان همچون دريايت نگاه مي کردم اي کاش براي آخرين بار حس تو را در مورد خود مي دانستم اي کاش براي اولين بار سر روي شانه هاي پر مهرت مي گذشتم اي کاش در کنارم مي ماندي و مرا تنها نمي گذاشتي و اي کاش همان گونه که من تو را دوست داشتم تو هم مرا دوست داشتي ولی افسوس که تو من رو تنها گذاشتی رفتی

نوشته شده در 87/04/21ساعت توسط محمد| |

جوان زیبایی هر روز می رفت تا زیبایی خود را در یک دریاچه تماشا کند.چنان شیفته ی خود می شد که روزی به درون دریاچه افتاد و غرق شد. در مکانی که از آنجا به آب افتاده بود, گلی رویید که نرگس نامیدندش.
هنگامی که نرگس مرد،الهه های جنگل به کنار دریاچه آمدند که دریاچه ی آب شیرین را سرشار از اشک های شور یافتند.
الهه ها پرسیدند : چرا می گریی ؟
دریاچه گفت : برای نرگس می گریم .
الهه ها گفتند: آه شگفت آور نیست که برای نرگس میگریی....و ادامه دادند: هر چه بود با آنکه همه ی ما همواره در جنگل در پی او می شتافتیم تنها تو فرصت داشتی ازنزدیک زیبایی او را تماشا کنی.
دریاچه پرسید: مگر نرگس زیبا بود؟
الهه ها شگفت زده پاسخ دادند: کی بهتر از تو میتواند این حقیقت را بداند؟
هر چه بود هر روز در کنار تو می نشست.
دریاچه مدتی ساکت ماند.سرانجام گفت : من برای نرگس میگر یم اما زیبایی او را در نیافته بودم.
برای نرگس میگریم چون هر بار از فراز کناره ام به رویم خم می شد می توانستم در اعماق دیدگانش بازتاب زیبایی خودم را ببینم.

مقدمه کتاب کیمیاگر اثر پائولو کوئیلو

نوشته شده در 87/04/17ساعت توسط محمد| |

گفتی بمان

می خواستم اما نمیشد

گفتی بخند بغض گلویم باز نمیشد

گفتم که میترسم من از سحر نگاهت

گفتی نترس ای خوب من اما نمیشد

می خواستم تا ناگفته هایم را بگویم

یا بغض می آمد سراغم یا نمیشد

گفتی که تا فردا خداحافظ ولی آه.....

آن شب نمیدانم چرا فردا نمیشد

نوشته شده در 87/04/14ساعت توسط محمد| |

 

می نویسم برای تو ، برای او و برای همه

 می نویسم از عشق پس بخوان ای عاشق این احساس مرا....


مینویسم تا بدانی عشق به چه معناست ، عشق سرآغاز چه حادثه ای است....


می نویسم تا بخوانی احساس مرا و درک کنی عاشق بودن را .....


اگر عشق برایت پر درد و تلخ است مینویسم تا برایت معنایی شیرین و ماندگار داشته

باشد.....
از عشق نوشتن احساس میخواهد ، درک میخواهد ، غرور  میخواهد پس با دلی پر

غرور بخوان این متنهای مرا .....
دفتر عشق را باز کن ، با احساسی پاک و با دلی عاشق بخوان
 
متنهای مرا.....
اگر میبینیداز عشق سخن گفته ام بدانید که عشق در ذهنم یک حادثه می باشد....


عشق در ذهنم یک راه پر فراز و نشیب و نفسگیر می باشد.....


مینویسم از غم دوری از غم دلتنگی ، می نویسم از لحظه دیدار ، لحظه همیشه بیدار

، مینویسم از درد جدایی از غم تنهایی  و مینویسم از صدای سخن عشق، می نویسم

تا مثل یک خاطره در این دفتر کهنه و پوسیده بماند....


اگر عاشقی بیا و این احساس مرا بخوان ، اگر غمی در دل داری اشکهایت را در

چشمانت نگه دار و با خواندن متنهای من اشک بریز تا دلت خالی شود.....


اگر میبینید اینچنین مینویسم از عشق بدانید که درد آن در دلم هست  و  اگر می بینید

متنهای من حرف دل همه عاشقان است بدانید که اینها همه و همه یک حقیقت


واقعی است.....
خداوند احساسی پاک را به من داد و من نیز تنها به عنوان یک نویسنده
 
برایتان از یک زندگی می نویسم....
زندگی را تنها با عشق تصور نکنید!
 
زندگی یک جاده هست ، جاده پر فراز و نشیبی که

روزی به پایان آن خواهید رسید و بعد تا چشمان خود را باز میکنید ،

خود را در دنیای دیگر خواهید دید......


پس بیاییم زندگی کنیم ، بدون درد ، بدون غصه ، تنها با شادی و لبخند  و بیخیال اشک

و غم و غصه ......
بر روی لبانم لبخندی جاری است چون که بدون شک حرف های
 
این دل شکسته ام در دل همه می نشیند و در دل همگان جا دارد....


خوشحالم از اینکه اینچنین مینویسم و اینچنین همچو نام این خلوتگاه عاشقانه

غوغایی را در دلهای شما آورده ام .... آری غوغای عشق در دلهای پر از عشق...


این را هم بدانید دفتر عشق تنها یکی است ، و در این دنیای بزرگ تنها همین دفتر

عشق در دلها ماندنی و ماندگار است به همراه تمام خاطره هایش.......


مینویسم تا زمانی که نفس دارم ، تا زمانی که جان دارم و تا زمانی که شما عاشقانه

و از ته دلهایتان متنهای مرا میخوانید!


آری این نام در دلها ماندگار خواهد بود :
 
غوغای عشق درکلبه عشق محمد

نوشته شده در 87/04/13ساعت توسط محمد| |

نوشته شده در 87/04/11ساعت توسط محمد| |

لحظه هاي کاغذي
خسته ام از آرزوها ، آرزوهاي شعاري
شوق پرواز مجازي ، بالهاي استعاري

لحظه هاي کاغذي را، روز و شب تکرار کردن
خاطرات بايگاني،زندگي هاي اداري

آفتاب زرد و غمگين ، پله هاي رو به پايين
سقفهاي سرد و سنگين ، آسمانهاي اجاري

با نگاهي سر شکسته،چشمهايي پينه بسته
خسته از درهاي بسته، خسته از چشم انتظاري

صندلي هاي خميده،ميزهاي صف کشيده
خنده هاي لب پريده ، گريه هاي اختياري

عصر جدول هاي خالي، پارک هاي اين حوالي
پرسه هاي بي خيالي، نيمکت هاي خماري

رو نوشت روزها را،روي هم سنجاق کردم:
شنبه هاي بي پناهي ، جمعه هاي بي قراري

عاقبت پرونده ام را،با غبار آرزوها
خاک خواهد بست روزي ، باد خواهد برد باري

روي ميز خالي من، صفحه ي باز حوادث
در ستون تسليتها ، نامي از ما يادگاري

نوشته شده در 87/04/09ساعت توسط محمد| |



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت